ياد داري كه ز من خنده كنان پرسيدي
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد
اشک شوقي كه فرو خفته به چشمان نياز
چه ره آورد سفر دارم اي مايه عمر؟
سينه اي سوخته در حسرت يك عشق محال
نگهي گمشده در پرده رؤيائي دور
پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال
+ نوشته شده توسط رعد در دوشنبه پنجم دی 1384 و ساعت
0:59 |

