تبليغاتX
رعد

مرگ از زندگي پرسيد : آن چيست که باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه کنم ؟

 زندگي لبخندی زد و گفت :

 دروغ هایی که در من نهفته است و حقيقتي که تو در وجودت داری!

+ نوشته شده توسط رعد در شنبه دوازدهم فروردین 1385 و ساعت 0:4 |

عمر

           پا بر دل من مي نهد

                                           و مى گذرد

 

عمر پا بر دل من مي نهد و مى گذرد

 

    خسته شد چشم من از اين همه پاييز وبهار

 

كارواني همه افسوس ، همه نيرنگ و فريب!!

 

    سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان

 

سينه ام پر شده از ناله غم هاي غريب

 

   ديدن روي گل و سير چمن نيست بهار

 

به خدا بى رخ معشوق گناه است، گناه!

 

   آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق

 

به هم آميزد نا گه دو تبسم ، دو نگاه!

 

+ نوشته شده توسط رعد در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 23:59 |

 

عیب رندان نکن ای زاهد پاکیزه سرشت ... که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت


من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش ... هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

+ نوشته شده توسط رعد در پنجشنبه دهم فروردین 1385 و ساعت 19:35 |