نگاهم را به آسمان می دوزم
آسمان هنوز هم آبی است ![]()
اما من دیگر من نیستم ![]()
صدای سوز قلبم را می شنوم که در دوری عزیزانم چطور می نالد![]()
گرمی محبت عشقم را حس می کنم![]()
که با شمع وجودش جرات رفتن و بودنم را می دهد ![]()
دلم آشوب است از جدایی ![]()
و در سرور است از پیوند![]()
زندگی را ![]()
با گرمی دستهایمان
با محبت نگاهمان ![]()
و با زمزمه قلبهایمان![]()
خواهیم ساخت![]()
به نهایت عشق خواهیم رسید![]()

+ نوشته شده توسط رعد در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت
21:7 |

